![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه ي دوستاي گل و با معرفتم.
"دوستاي گل و با معرفت" رو جدي گفتم ها! اين سلامم شايد يه جورايي خداحافظي هم باشه. نه راستي من از خداحافظي بدم مياد پس باشه .... نمي دونم اصلا خودتون بگين. روزاولي كه تارنگارم متولد شد(19 شهريور 1387) با خودم عهد بستم كه هيچ موقع تنهاش نذارم. تازه گفتم براش جشن تولد هم مي گيرم!!!! فكر نمي كردم اين همه دوستاي خوبو با حال پيدا كنم. با اينكه نديدمو نمي شناسمتون ، اما مثل دوستاي صميميم، دوستون دارم. حالا بعد از 7 ماه و اندي روز ... مي خوام برم ، نمي خوام بگم براي هميشه ، اما شرايطي كه الان برام پيش اومده بهم مي گه "هميشه". مثل اينكه همه يه جورايي مي رن ، اولين دوستم كه براي تولد تارنگارش دعوتم كرد(يه محكوم به تنهايي) رفت ، دومي "مهجور" بود كه اونم رفت ، حالا سومي هم منم ... اما قول مي دم روز تولدش برگردم. تولد يك سالگي شو با هم مي گيريم، دور هم. فقط خدا كنه ديگه كم نشيم.... دلم برا همتون تنگ مي شه : تنهاترين تنها ، زيباي خفته ، دليله ، اسير تو ، محمد ، ايمان (ايمي) ،بي نظير ، كامران ، آتيش پاره ، آقا گرگه (د.ف) و از همه مهمتر جزيره. آخيه!!!، ديگه به كي مي خواد بگه "بامزه تنبل" ؟؟؟؟ همتون ناز مي نويسين.براتون آرزو مي كنم هميشه موفق و پيروز باشين. به مراد دلتونم ، با صلاح خدا برسين. هيچكسم ديگه تنها نباشه و گريه نكنه..... هر موقع آپ كردين ، يادي از "اختر شب تاب" هم بكنين. دوستتون دارم. اخترشب تاب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 12:29 توسط نازنين |
|
|
ماهي شده باورش كه اگر تور بندازن سرش مي شه عروس ماهي ها شاه ماهي مي شه همسرش ماهي نمي شد باورش كه اگر تور بندازن سرش نگاه گرم ماهي گير مي شه نگاه اخرش...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:10 توسط نازنين |
|
|
عاشقت خواهم ماند.....بي آنكه بداني . دوستت خواهم داشت ......بي انكه بگويم . درد دل خواهم گفت .......بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ......بي هيچ سخني . در اغوشت خواهم گريست.....بي انكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد….
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 10:44 توسط نازنين |
|
|
روز اول.... يادش بخير روز اولي كه تارنگارم متولد شد. قول دادم هيچ موقع احساس تنهايي نكنه!هيچ موقع تنهاش نذارم! وقتي كوچولو بودبه قولم عمل مي كردم اما با بزرگ شدنش.... اين روزا خيلي گرفتارم ، دلم مي خواد گريه كنم. همه ي درسام مونده ، اصلا وقت نمي شه بخونم ، تازه تئوري ها كه هيچ ، عملي رو مي گم. با اين استاداي خوشگلي كه اين ترم داريم ..... خدا جون ببخشيد بابت اين حرفم ، اما ... "خيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي استادامون عقده اي ين." نه ، عقده اي نه! اما بي دركن. فكر كن درس يك واحدي ، 2 تا پروژه داده ،پروژه اساسي، در حد تيم ملي( ديگه خودت حساب درساي 3 واحدي رو بكن، واي پروژه ي پايان ترمممممممممممممم! خيييييييييييييييييييييييييييلي خسته شدم. خيلي...
تا 2 ماه ديگه بايد پروژه پايان ترممو تحويل بدم. اما .... توروخدا بچه ها جونم ، برام دعا كنيد. من نمي خوام 5 ترمه شم. همه ي بچه ها 4 ترم تموم مي كنن. خداجون منم مي خوام اين ترم ، ترم آخرم باشه! واي! خيلي ضايع بازيه اگر ... ( نه! خدا نكنه من فقط به فارغ التحصيلي فكر مي كنم....
هيچ كس به اندازه من غصه پروژه پايان ترمشو نمي خوره ، و هيچ كس هم به اندازه من كم كاري نمي كنه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 13:49 توسط نازنين |
|
|
تا حالا شده تو جاده گير كني؟ شده از سرما بلرزي و جايي براي خواب نداشته باشي؟ شده از ترس فرياد بزني؟ شده از خدا بخواي تا هرچه سريع تر از اين وضع نجاتت بده؟ اگه تو اين وضعيت گير كني .... كاپشنتو مياري رو سرت ، مي ري تو ماشين مي شيني و سعي مي كني به خودت آرامش بدي، بگي چيزي نشده، صلوات بفرستيو مطمئن باشي كه خدا الان فرشته ي نجاتشو برات مي فرسته! تا حالا شده وقتي تو اين وضعيت گير مي كني به جاي گريه و ترس وفرياد و هر كار ديگه، به آسمون نگاه كني؟؟؟ شده به جاي غرغرو فرياد سر خدا كه چرا تو رو تو اين وضعيت گذاشته ، به آسمون نگاه كني وبخندي؟ شده از خدا جون تشكر كني برا اينكه تورو تو اين وضع قرار داده تا عظمتشو بهت نشون بده؟ شده به آسمون از ته دل نگاه كني؟ شده تواون وضع با خداجون صحبت كني؟ شده جبار و با اون كمربند نازش نگاه كني و بهش به خاطر اشتباه آرتميس دلداري بدي؟ دب اكبرو چي؟؟ اونو ديدي؟ اين همه ستاره ، سياره و... شده ببيني و بخدا جون بگي : "ممنون خداجون ! بابت اين همه زيباييت"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آبان1387ساعت 12:26 توسط نازنين |
|
|
بگذر ز من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم مي خواهم عشقت در دل بميرد مي خواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 آبان1387ساعت 0:3 توسط نازنين |
|
|
ديشب دوباره نمازخوندم. همون نمازي كه بهم ياد داده بود. خدا رو مي گم! اون بهم اين نمازو ياد داد. باهاش كلي حرف زدم . همه چيزو بهش گفتم... گفتم كه مي خوام فقط خودشو دوس داشته باشم. بهش گفتم ببخشيد. بهش همه چيزو گفتم. ازهمه ي اونايي كه دوسشون دارم ، از همه ي اونايي كه ازم بدشون مياد ، از همه چيزو همه كس بهش گفتم. اولش از دستم عصباني بود، اما وقتي اشكمو ديد آروم شد، منتظر شنيدن حرفام شد ،منم بهش همه چيزو گفتم. بهش گفتم اگر ببخشه ديگه چشامو مي بندم. گفتم اگر ببخشه ديگه گناه نمي كنم ، اما زود حرفمو پس گرفتم. خودشم منتظر بود حرفمو پس بگيرم، آخه من كه مي دونم نمي تونم گناه نكنم. نمي خواستم خودمو بيشتر از اين از چشمش بندازم ، برا همين بهش گفتم "سعي مي كنم " ديگه گناه نكنم! ازش خواستم وقتي فكر گناهو كردم يه اتفاقي پيش بياد ، يه كاري بشه كه اون گناهو انجام ندم. گفتم ملائكه شو پيشم بفرسته ، ازش خواستم اون لحظه فقط صلوات رو زبونم جاري كنه. ازش خواستم نفسمو بنده ي من كنه نه منو بنده اون. گفتم معذرت مي خوام .خيلي بهش گفتم…. اونم فقط نگام مي كرد. گفتم به خاطرش ، اوني كه خيلي دوسش داشتم رو رها كردم.گفتم خداجون، تو رو بيشتر دوس دارم ، راست گفتم... گفتم اگر ببخشه ديگه فقط به درسم فكر مي كنم. اشكم بيشترمي شد،بيشتر بيشتر.... گفتم اگه منو نبخشه تنها مي شم ، مي ميرم.... همه چيزو بهش گفتم. بهم لبخند زد!!!! يه باره با همون حال، بلند گفتم :"خدا جون بهم نخند، توروخدا نخند..." گفتم من بي جنبم ، گفتم اگه بخندي دوباره من پرو مي شم ، دوباره گناه مي كنم... اما.... بازم خنديد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:27 توسط نازنين |
|
|
با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويايي دخترك افسانه مي خواند نيمه شب در گنج تنهايي:
بي گمان روزي ز راهي دور مي رسد شهزاده اي مغرور مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تارو پود جامه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همراه خود سويي باد .... پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه موي سياهش را مردمان در گوش هم آهسته مي گويند : " آه ... او با اين غرورو شوكت و نيرو در جهان يكتاست بي گمان شهزاده اي والاست " دختران سر مي كشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در طپش از شوق يك پندار: "شايد او خواهان من باشد" ليك گويي ديده شهزاده ي زيبا ديده مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطر آگين برگ سبزي هم نمي چيند همچنان آرام و بي تشويق مي رود شادان به راه خويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مقصد او... خانه ي دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند: " كيست پس اين دختر خوشبخت؟" ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر اوست... آري.... اوست " آه، اي شهزاده ، اي محبوب رويايي نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آيي" زير لب چون كودكي آهسته مي خندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد " اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي اي نگاهت باده اي در جام مينايي آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي ره ، بسي دور است ليك در پايان اين ره....قصر پر نور است"
مي نهم پا بر ركابش مركبش خاموش مي خزم در سايه آن سينه و آغوش مي شوم مدهوش باز هم آرام و بي تشويق مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه سم ستور باد پيمايش مي درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت مردمان با ديده حيران زير لب آهسته مي گويند : " دختر خوشبخت!....." |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 22:55 توسط نازنين |
|
|
سلام.
كي مي دونه جشناي باستان چطوري بوده! اصلا چي بوده؟! دوستاي گل من مريم و حوريه از باشگاه نجوم آسمان توس مقاله اي رو نوشتن كه من با اجازه خودشون مقاله رو مي ذارم تو تارنگارم تا بلكه بچه ها بخوننو از گذشتگانشون ي چيزايي بدونن. مي خواستم جشناي مهرماه رو بذارم اما اين درسا مگه ميذارن. اما حالا هم دير نشده.جشن آبان ماه رو ميذارم.حتما بخونين.خيلي قشنگه. قشنگه چون من ننوشتم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:4 توسط نازنين |
|
|
سلام. اول ي صلوات واسه " ناصر عبداللهي " بفرست. ممنون مهربونم.
" دو تا چشم بي تكلف يه صداي خشك زخمي يه نگاه بي ستاره دوتا دست پينه بسته دو تا پاي خورد و خسته كه ديگه رمق نداره..... از سر صبح تا دل شب مي پيچه صداي بارون تو گوش كر خيابون توي گرما زير آفتاب توي سرما زير بارون سر چهار راه دور ميدون ...... "
خدايا! سرما داره مياد، به همشون ي سر پناه بده. خدايا! تو سرما گلاشونو چي كار كنن؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9:14 توسط نازنين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره تارنگار |
|
به من گفتند/ راه اين است/چاه اين است/ولي آن را نكردم گوش/من از راهي دگر رفتم/ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم.
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|
|
| ||
|